X
تبلیغات
رایتل
دخترآبانی
  
 آن هنگام که چشم گشودم..............
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 10 خرداد 1386
کابوس

در رو که باز کرد بوی گل مستش کرد چه خنکیه مطبوعی یه لحظه چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید با خودش عهد کرد بهترینشو انتخاب کنه شاید امروز این حس خاص می تونست به هر دوتاشون کمک کنه شاید بهانه خوبی بود  .با این فکر یکی یکی نگاهشو به همه گلها دادو رفت طرف مریم ها که بوشون فوق العاده بود یه شاخه تازه مریم برداشت با خودش گفت اگر گل همنام  خودش تو گل فروشی ها بود حتما اونو براش می گرفت

از گل فروشی که اومد بیرون یه نگاهی به گلی که خریده بود انداخت یه لبخند از رو شیطنت زد اومممم این جواب میده  مطمئن بود که هیچ مانعی سر راه خوشبختیش نیست تو پوست خودش نمی گنجید مدام صحنه ای رو که می خواست باهاش روبرو بشه رو مرور می کرد که چی بهش بگه چه جوری بگه اینکه چقدر از بابت مشاجره ها به سهم خودش ناراحته دوست داره جبران کنه و چقدر اونا می تونن با هم شاد باشن .دزدگیره ماشینشو زد نشست و گل مریمو رو صندلی کنار راننده گذاشت لحظه ای رو تصور کرد که وقتی اون درو باز کنه اول باید گل رو برداره نگاشو از گل دزدید و با یه ژست پیروزمندانه استارت زد خوب فقط یک موزیک ملایم می خواست و یه زنگ که قرار بزاره و بعدش همه چی ردیف بود

شماره رو گرفت گوشی رو با شونش کنار گوشش نگه داشت و  سی دی مورد علاقشو از داشبورد در آورد  این یکی دیگه نه مشترک مورد نظر خاموش بود یعنی از اون موقع  که با هم بحثشون شده بود روشن نکرده بود؟؟دو روز گذشته بود یعنی منتظرش نیست ؟؟!!!!!!!!!! اون همه هیجان و علاقه یه  دفعه با دودسیگاری که روشن کرد رفت رو هوا همه اون صحنه ها تو دود سیگار تو نظرش محو شد گوشیشو پرت کرد رو صندلی بغل گازشو گرفت و رفت که بره یه چرخی بزنه

برنامه خاصی برای عصرش نداشت  تو فکر این بود که چی کار کنه کــــــــــــــــــــــه متوجه سنگینی  یه نگاه شد مستقیم نگاهشون تلاقی کرد و توی حرکت هر دو چشم از هم بر نداشتن  وای چه تیکه ایی !چه نازه !چه نگاهیم میکنه ردش کرده بود ولی داشت تو آینه میدیدش چشماش برق خاصی زد پاش رفت رو ترمز فکر کرد اگر الان نجنبه طرف پریده چشمشو از آینه برنمی داشت یه مکث کوچولو کرد و دنده عقب گرفت جلوی پاش که رسید بدون معطلی در باز شد یه مکث کو تاه وای اون گل مریم هنوزم رو صندلی بود  برش داشت ولی بوی عطر خودش از صد تای اون مریم بیشتر بود !

هوا دیگه روشن شده بود و اون از ساعتی که مهمونش رفته بود داشت تو رختخواب وول می خورد یه نگاهی به ساعتش انداخت با کشو قوس بلند شد که یه دوش بگیره ولی با صدای زنگ گوشیش برگشت به گوشیش یه نگاهی انداخت و با خودش گفت  به بالاخره گوشیشتو روشن کردی !!!یه نیشخند زدو گوشیشو برداشت ...............با امروز عصر موافقی؟؟من جدا این چند وقته فکر تو بودم ....................


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 55128


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها