X
تبلیغات
رایتل
دخترآبانی
  
 آن هنگام که چشم گشودم..............
 
آرشیو
 
دوشنبه 4 تیر 1386
من اونو دیدم

پیدا کردن راه تو اون تاریکی براش کار سختی نبود چون خونشو مثل کف دستش می شناخت خیلی آروم دستگیره درو چرخوند درو با احتیاط باز کرد که نکنه صداش اونو بیدار کنه . اتاق تاریک تاریک نبود یه نور ضعیف چراغ خواب  کمکش می کرد که راشو پیدا کنه درو پشت سرش نبست انگار خیلی عجله داشت که بهش برسه دیگه حوصله برگشتن به عقب رو نداشت . کنار تخت نشست آروم به طرفش خم شد به صدای نفس های عمیق و آرومش گوش داد دستی به سرش کشید ولی خیلی ملاحظه کرد که بیدارش نکنه دوست نداشت بد خوابش کنه با طمائنینه دستش رو تو دستای اون جا کرد اون هنوز غرق خواب بود صورتش رو به صورت خواستنیش نزدیک کرد و بینی شو به بینی خوشگل اون مالید . آروم پیشونیشو بوسید بعد بوش کرد احساس کرد چقدر دوسش داره خودشو بهش چسبوند و یه نفس عمیق کشید جالب اینجا بود که  اون هنوز بیدار نشده بود .دیگه نمی تونست دوریش رو تحمل کنه عیب نداشت فوقش بیدارش می کردبد خواب می شد عوضش خودش  یه دل  سیری از عزا در می اورد خیلی با خودش کلنجار رفت که بیشتر از اینها جلو نره ولی نشد بغلش کرد و اونو به خودش چسبوند با نوک انگشتاش روی پیشونیو بینیش کشید دستای ناز کوچیکش رو بوس کرد و روی صورتش گذاشت . براش دلچسب بود سالیان سال فکر می کرد اگر بچه ای که بغل می کردم مال خودم بود اونوقت چه حالی می داد و الان اون تو بغلش بود واقعا کیف داشت مال خود خودش بود حس بچه  ای رو داشت که نمی خواست عروسکشو به کسی بده از این احساس و فکری که یه  لحظه به ذهنش اومد خندش گرفت لبخند شیطنت آمیزی زد و به صورت معصوم فرشته ای که تو بغلش بود خیره شد و فکر اینکه چقدر برای بزرگ شدنش کار داره اونو به یه عالم دیگه برد فکر این که چقدر براش مهمه این بچه چه چیزیای رو تجربه می کنه تو چه محیطی باید بار بیاد و چقدر براش مهمه چه اتفاقا و مسایلی تو زنگیش براش پیش می اد .دلهره داشت  برای زندگی نازنینش نگران بود تو سکوت اون اتاق خدا می دونه تو وجودش چی  می گذشت مدام به خودش می گفت من بهترین رو برات می سازم عروسکم مطمئن باش ناناز مامان . 

کوچولوی دوست داشتنیش داشت بیشتر خودشو تو بغل مامانش جا میکرد انگار جاش بهتر شده بود گرمای بدن مامانش بهش می چسبید و این لذت رو می  شد تو چهره معصومش دید . .

دلش می خواست بیدارش کنه دلش براش تنگ شده بود بعضی اوقات که خسته بود فقط دعا دعا می کرد که بخوابه ولی وقتی می خوابید دوست داشت به هر بهانه ای بیدارش کنه تا شیرین بازیاشو ببینه .مگه چند وقت این قدی میمونه آخه ؟

نور مهتاب خیلی زیبا بود و روشنایی فوق العادش اتاق رو روشن کرده بود و عشق بازی مادر و فرزند تو نور مهتاب شاید قشنگ ترین منظره ای بود که می شد ثبتش کرد . یه صداهایی می شنید انگار اون صداها با اون صحنه هماهنگی نداشت اون صحنه سکوت داشت و انگار کسی با صدا کردن اون, سکوت این شبو می شکست طرف مدام داشت صداش می کرد  .می ترسید بچه بیدار شه اول آروم گفت الان میام ولی طرف دست بردار نبود اومد بگه بسه دیگه ترو خدا داری بیدارش می کنی که حس کرد انگار تو یه دنیای دیگس وقتی چشماش بیشتر باز شد تازه دید همون جاییه که برای فرار از بودن در اون همیشه به خواب پناه می بره , بازم یکی دیگه می خواد بیاد نه دیگه نمی تونم وجودی رو که اون طفل پاک رو در آغوش داشت به گناه آلوده کنم و مفت و مسلم عرضش کنم به کسانی که لیاقتش رو ندارند دیگه نمی تونم  ببینم وجودم لگدمال آدم هایی می شه که درکی از وجود یک زن که می تونه مادر بشه ندارند و بهش مثل یه وسیله برای ارضائ یه غریزه نگاه می کنند . نمی خوام آغوشمو از داشتن یه طفل معصوم محروم کنم اینها حرف هایی بود که تو ذهنش موج می زد و دلش می خواست بتونه اونارو با صدای بلند بگه که دوست داره بچه اش آدم پاکی باشه حتی اگر مادر خوبی نداشته باشه شاید اون خواب یه نشونه بود که می تونست همه چیزو عوض کنه با همین فکر شروع کرد به لباس پوشیدن تا زود تر از اون که  بازم سر کله یکی از همون ادم هایی که همیشه ازشون انزجار داشت پیدا نشده رفته باشه بیرون . به بهانه چند تا چیز نداشته از خونه زد بیرون چون به غیر از این امکان در رفتن نبود .

اونی که من دیدم یک در باز بود و زنی که هراسون از اون اومد بیرون ولی افق جدیدی جلوی چشماش بود امیدوار امیدوار . من نمی دونم کجاست فقط می دونم اون درو دیگه هیچ وقت از پشت سر نبست .

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 55128


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها