X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دخترآبانی
  
 آن هنگام که چشم گشودم..............
 
آرشیو
 
جمعه 6 مهر 1386
بازگشت
وااااااااییییی که جه حالی میده وقتی میری تو یه انباری قدیمی وسایل گرد گرفته و پر از خاک رو جابجا می کنی و چیرایی رو پیدا می کنی که متعلق به یه زمانیه که ازش خیلی خاطره داری . بعد هم دلت باز میشه هم یه جورایی میگیره از اینکه چرا این همه مدت بهشون یه سری نزدی . امروز که اومدم تو نت به اینجا که سر زدم دقیقا همین حسو داشتم اولین کاری که کردم این بود که (به پیشنهاد امیر عزیر )یه پس گردنی به خودم زدم .

 
پنج‌شنبه 4 مرداد 1386
حباب

خیلی وقتا پیش میآد , تو به روی بقیه نیار ولی همیشه به خودت یاد آوری کن تا هیچ وقت یادت نره که بعضی وقتا داری توش  غلت می زنی, دستت به درو دیوار لیزش می خوره, کله پا میشی و  باز از نو شروع می کنی ولی باز داری دور خودت می چرخی و فکر می کنی که همه چیز از پشتش شفاف و بی ریا به نظر میرسه ولی اصلش میدونی چیه ؟اینکه تو تمام صعود و فرودی که داری فقط یه نوک تیز, فقط و فقط همین کافیه تا باورت بشه تو دقیقا تو حباب بودی ,ولی         می دونی باز اینش مهم نیست مهم اینکه بعد از گذر از نوک تیز بتونی جفت پا بیای پایین و بعد رو پاهات سالم ودرست وایستی. من می دونم تو هم می تونی


 
جمعه 22 تیر 1386
و آن هنگام که بارید

قطره ای بر دستی که روی نرده های بالکن بود و نظاره گر عظمت بی پایان تو ، قطره ای بر سری که روی شانه ای گذاشته شده ،دلتنگ از جدایی که هنوز نیامده و دیگری پیش پای کودکی که نخستین قدم هایش را بر میدارد ،شاید یکی دیگر روی دستان به هم قفل شده ای که خوشحال از وصالند و دیگری بر لبی که زمزمه کنان غافل از همه چیز است در عالمی که به هیج کجا آباد می رسد ،یک قطره بر دستان مادری که با دست پر به شتاب به خانه می رود و قطره ای دیگر بر شانه خسته از تلاش و نا امید که نمی داند با چه رویی و  چگونه کلید را به قفل در بیاندازد  ،شاید دیگری بر چشمان خندان بچه های معصوم بیافتد و شاید بر اشک  شادی یا غم برای رسیدن یا نرسیدن ،همه و همه سمفونی زیبایی است  که در هر روز بارش با این قطره ها به نمایش می گذاری عجیب نیست که همه این سمفونی را دوست دارند چون نت هاو رهبری  از توست و تمام هستی نوازنده آن .


 
یکشنبه 10 تیر 1386
روزنه

تقریبا مطمئن بود که هیچ نقطه روشنی پیش روش نیست, فکر کرد بهترین کاری که می تونه بکنه کاری در جهت شنیدن همون صدا و تحقق صحنه ای بود که بارها تو ذهنش اونو مجسم کرده بود بوووووم و بعد همه چیز تموم می شد. حداقل برای اون و برای تمام چیزهایی که باهاش سر و کار داشتن . خیلی کاره سختی به نظر نمی رسید ,مخصوصا اینکه انگیزه رسیدن به اون طرف ماجرا براش بیشتر از حفظ این طرف قضیه بود. وقتی یه کمی صداهای توی مغزش خفیف تر شد ,خودشو دم نرده های بالکن اتاقش دید, خوب فقط یه هول می خواست, تو دلش خندید به خودش زیر لب گفت :مسخره یعنی تو عرضه اینم نداری که یه هول کوچولو به خودت بدی ؟شاید نگرانی که وسط راه پشیمون بشی .بعد زیر لب خندید که دمه مرگشم دست از مسخره بازی بر نمیداره ولی  فکر اینکه  واقعا هیچی نیست که بتونه به خاطرش زنده بمونه به نظرش  موضوع زیاد مسخره ای  نبود بر خلاف خیلی چیزای مسخره دنیا این یکی خیلیم جدی بود .طوری جدی که دردناک بود و عذابش می دادفکر تنهایی و نوع زندگی که به هیچ طریقی نمیتونست عوضش کنه داشت هر لحظه قدرتشو برای یه هول بزرگ و اساسی بیشتر می کرد .

تو افکار خودش دست و پا می زد که یه صدا اونو به خودش اورد سرشو که بلند کرد زنی رو دید که توی بالکن خونه ی روبرویی داشت رخت پهن می کرد . بهش خیره شد از نگاه بدی که زن در اعتراض به نوع نگاهش داشت مجبور شد سرشو برگردونه .بعد فکر کرداگر جلوی این زن خودشو پرت کنه زن چه عکس العملی از خودش نشون می ده . یه نیشخند روی لباش نقش بست صحنه ای که تو نظرش مجسم کرد این بود که اخرین چیزی که می بینه عکس العمل یه زنی بود که حتی نمیدونست تو سرش چی می گذشت . فکر کرد خوکشی اون تو محله فقیری که هر روز هزاران آدم به خاطر بدبختی خودشونو از بالکن اتاقشون میاندازند پایین  خیلیم چیزه خارق العاده و عجیبی نیست ولی براش جالب بود بدونه چقدر برای  این زن اهمیت داره , اگر اون زن حتی جیغ میزد اون وسط راه از خودکشی پشیمون می شد,  شاید چون فقط می خواست یکی بهش بگه تو مهمی تو اونقدریم که فکر می کنی بیخود نیستی .

تو این شرایط به نظر خودش  تصمیم احمقانه ای   گرفت ,می خواست بره بالای برج  یا لبه پل بلند شهر که روی رودخونه بود از اونجا خودشو رو پرت کنه, شاید  بقیه متوجه کارش بشن . انگار همچینم دلش رضا نمی داد که اینقدر خشک و خالی برگزار بشه هیچ جاش باشکوه نبوده بزار آخرش یه جوری تموم بشه که خودش می خواست. با این فکر زد بیرون و سریع خودشو به پل بلند شهر رسوند . وسط راه با خودش فکر کرداونجا هم برای کسی مهم نخواهد بود ولی حداقل تمام تلاشی که می تونست بکنه تا دیگران بهش امید زندگی بدن رو در حق  خودش کرده بود . وقتی رسید به پل , به اطراف نگاهی کرد که جای مناسبی رو پیدا کنه ,  همه چیز طبیعی و روز مره بود الا زنی که سعی داشت ازنرده ها بالا بره کارش معنی قصدی رو که خودش داشت تداعی می کرد یه جورایی شکه شده بود یعنی اون زنم همون فکری رو کرده بود که اون در سرش داشت .بی اختیار بدون اینکه فکر کنه چرا این کارو می کنه به طرف زن دوید کارش تو نظر اول   به نظرش مسخره اومد چون خودش در واقع باید نفر بعدی  می بود ولی می خواست بره اونو تا جایی که می تونه منصرف کنه یا اینکه نجاتش بده , ولی در لحظه دوم کارش دیگه مسخره نمی اومد شاید چون خودش برای همین اومده بود که کسی اونو از پریدن منصرف کنه و در واقع این زن  در این شرایط با این کارش کاملا فکر پلیدشو از سرش بیرون کرده بود و فقط این فکرو در ذهنش انداخته بود که اونو که می خواست خودشو بندازه پایین نجات بده .

  


 
دوشنبه 4 تیر 1386
من اونو دیدم

پیدا کردن راه تو اون تاریکی براش کار سختی نبود چون خونشو مثل کف دستش می شناخت خیلی آروم دستگیره درو چرخوند درو با احتیاط باز کرد که نکنه صداش اونو بیدار کنه . اتاق تاریک تاریک نبود یه نور ضعیف چراغ خواب  کمکش می کرد که راشو پیدا کنه درو پشت سرش نبست انگار خیلی عجله داشت که بهش برسه دیگه حوصله برگشتن به عقب رو نداشت . کنار تخت نشست آروم به طرفش خم شد به صدای نفس های عمیق و آرومش گوش داد دستی به سرش کشید ولی خیلی ملاحظه کرد که بیدارش نکنه دوست نداشت بد خوابش کنه با طمائنینه دستش رو تو دستای اون جا کرد اون هنوز غرق خواب بود صورتش رو به صورت خواستنیش نزدیک کرد و بینی شو به بینی خوشگل اون مالید . آروم پیشونیشو بوسید بعد بوش کرد احساس کرد چقدر دوسش داره خودشو بهش چسبوند و یه نفس عمیق کشید جالب اینجا بود که  اون هنوز بیدار نشده بود .دیگه نمی تونست دوریش رو تحمل کنه عیب نداشت فوقش بیدارش می کردبد خواب می شد عوضش خودش  یه دل  سیری از عزا در می اورد خیلی با خودش کلنجار رفت که بیشتر از اینها جلو نره ولی نشد بغلش کرد و اونو به خودش چسبوند با نوک انگشتاش روی پیشونیو بینیش کشید دستای ناز کوچیکش رو بوس کرد و روی صورتش گذاشت . براش دلچسب بود سالیان سال فکر می کرد اگر بچه ای که بغل می کردم مال خودم بود اونوقت چه حالی می داد و الان اون تو بغلش بود واقعا کیف داشت مال خود خودش بود حس بچه  ای رو داشت که نمی خواست عروسکشو به کسی بده از این احساس و فکری که یه  لحظه به ذهنش اومد خندش گرفت لبخند شیطنت آمیزی زد و به صورت معصوم فرشته ای که تو بغلش بود خیره شد و فکر اینکه چقدر برای بزرگ شدنش کار داره اونو به یه عالم دیگه برد فکر این که چقدر براش مهمه این بچه چه چیزیای رو تجربه می کنه تو چه محیطی باید بار بیاد و چقدر براش مهمه چه اتفاقا و مسایلی تو زنگیش براش پیش می اد .دلهره داشت  برای زندگی نازنینش نگران بود تو سکوت اون اتاق خدا می دونه تو وجودش چی  می گذشت مدام به خودش می گفت من بهترین رو برات می سازم عروسکم مطمئن باش ناناز مامان . 

کوچولوی دوست داشتنیش داشت بیشتر خودشو تو بغل مامانش جا میکرد انگار جاش بهتر شده بود گرمای بدن مامانش بهش می چسبید و این لذت رو می  شد تو چهره معصومش دید . .

دلش می خواست بیدارش کنه دلش براش تنگ شده بود بعضی اوقات که خسته بود فقط دعا دعا می کرد که بخوابه ولی وقتی می خوابید دوست داشت به هر بهانه ای بیدارش کنه تا شیرین بازیاشو ببینه .مگه چند وقت این قدی میمونه آخه ؟

نور مهتاب خیلی زیبا بود و روشنایی فوق العادش اتاق رو روشن کرده بود و عشق بازی مادر و فرزند تو نور مهتاب شاید قشنگ ترین منظره ای بود که می شد ثبتش کرد . یه صداهایی می شنید انگار اون صداها با اون صحنه هماهنگی نداشت اون صحنه سکوت داشت و انگار کسی با صدا کردن اون, سکوت این شبو می شکست طرف مدام داشت صداش می کرد  .می ترسید بچه بیدار شه اول آروم گفت الان میام ولی طرف دست بردار نبود اومد بگه بسه دیگه ترو خدا داری بیدارش می کنی که حس کرد انگار تو یه دنیای دیگس وقتی چشماش بیشتر باز شد تازه دید همون جاییه که برای فرار از بودن در اون همیشه به خواب پناه می بره , بازم یکی دیگه می خواد بیاد نه دیگه نمی تونم وجودی رو که اون طفل پاک رو در آغوش داشت به گناه آلوده کنم و مفت و مسلم عرضش کنم به کسانی که لیاقتش رو ندارند دیگه نمی تونم  ببینم وجودم لگدمال آدم هایی می شه که درکی از وجود یک زن که می تونه مادر بشه ندارند و بهش مثل یه وسیله برای ارضائ یه غریزه نگاه می کنند . نمی خوام آغوشمو از داشتن یه طفل معصوم محروم کنم اینها حرف هایی بود که تو ذهنش موج می زد و دلش می خواست بتونه اونارو با صدای بلند بگه که دوست داره بچه اش آدم پاکی باشه حتی اگر مادر خوبی نداشته باشه شاید اون خواب یه نشونه بود که می تونست همه چیزو عوض کنه با همین فکر شروع کرد به لباس پوشیدن تا زود تر از اون که  بازم سر کله یکی از همون ادم هایی که همیشه ازشون انزجار داشت پیدا نشده رفته باشه بیرون . به بهانه چند تا چیز نداشته از خونه زد بیرون چون به غیر از این امکان در رفتن نبود .

اونی که من دیدم یک در باز بود و زنی که هراسون از اون اومد بیرون ولی افق جدیدی جلوی چشماش بود امیدوار امیدوار . من نمی دونم کجاست فقط می دونم اون درو دیگه هیچ وقت از پشت سر نبست .

 


 
پنج‌شنبه 31 خرداد 1386
پتک

بعضی وقتا که از بیرون به خودم نگاه می کنم یک دختری رو می بینم که با پتک هی داره می زنه تو سرش بعد می گه چه دردی داره ها . گاهی وقتا دیر به داده خودم می رسم که بگم آخه مگه آزار داری ؟ آخه چی کارش داری ؟ولش کن

تکرار  و باز تکرار کی می خوای آدم شی دختر ؟


 
جمعه 11 خرداد 1386
ابهام

جدیدا صداهای گنگ وجودم زیاد شده

 زمزمه هایی که برام آشنا نیست

              یه تحول خوش خیم یا یه فاجعه در انتظارمه؟؟؟ نمی دونم !!!!

بعضی وقتا خودم خودمو به جا نمی آرم

 

 


 
پنج‌شنبه 10 خرداد 1386
کابوس

در رو که باز کرد بوی گل مستش کرد چه خنکیه مطبوعی یه لحظه چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید با خودش عهد کرد بهترینشو انتخاب کنه شاید امروز این حس خاص می تونست به هر دوتاشون کمک کنه شاید بهانه خوبی بود  .با این فکر یکی یکی نگاهشو به همه گلها دادو رفت طرف مریم ها که بوشون فوق العاده بود یه شاخه تازه مریم برداشت با خودش گفت اگر گل همنام  خودش تو گل فروشی ها بود حتما اونو براش می گرفت

از گل فروشی که اومد بیرون یه نگاهی به گلی که خریده بود انداخت یه لبخند از رو شیطنت زد اومممم این جواب میده  مطمئن بود که هیچ مانعی سر راه خوشبختیش نیست تو پوست خودش نمی گنجید مدام صحنه ای رو که می خواست باهاش روبرو بشه رو مرور می کرد که چی بهش بگه چه جوری بگه اینکه چقدر از بابت مشاجره ها به سهم خودش ناراحته دوست داره جبران کنه و چقدر اونا می تونن با هم شاد باشن .دزدگیره ماشینشو زد نشست و گل مریمو رو صندلی کنار راننده گذاشت لحظه ای رو تصور کرد که وقتی اون درو باز کنه اول باید گل رو برداره نگاشو از گل دزدید و با یه ژست پیروزمندانه استارت زد خوب فقط یک موزیک ملایم می خواست و یه زنگ که قرار بزاره و بعدش همه چی ردیف بود

شماره رو گرفت گوشی رو با شونش کنار گوشش نگه داشت و  سی دی مورد علاقشو از داشبورد در آورد  این یکی دیگه نه مشترک مورد نظر خاموش بود یعنی از اون موقع  که با هم بحثشون شده بود روشن نکرده بود؟؟دو روز گذشته بود یعنی منتظرش نیست ؟؟!!!!!!!!!! اون همه هیجان و علاقه یه  دفعه با دودسیگاری که روشن کرد رفت رو هوا همه اون صحنه ها تو دود سیگار تو نظرش محو شد گوشیشو پرت کرد رو صندلی بغل گازشو گرفت و رفت که بره یه چرخی بزنه

برنامه خاصی برای عصرش نداشت  تو فکر این بود که چی کار کنه کــــــــــــــــــــــه متوجه سنگینی  یه نگاه شد مستقیم نگاهشون تلاقی کرد و توی حرکت هر دو چشم از هم بر نداشتن  وای چه تیکه ایی !چه نازه !چه نگاهیم میکنه ردش کرده بود ولی داشت تو آینه میدیدش چشماش برق خاصی زد پاش رفت رو ترمز فکر کرد اگر الان نجنبه طرف پریده چشمشو از آینه برنمی داشت یه مکث کوچولو کرد و دنده عقب گرفت جلوی پاش که رسید بدون معطلی در باز شد یه مکث کو تاه وای اون گل مریم هنوزم رو صندلی بود  برش داشت ولی بوی عطر خودش از صد تای اون مریم بیشتر بود !

هوا دیگه روشن شده بود و اون از ساعتی که مهمونش رفته بود داشت تو رختخواب وول می خورد یه نگاهی به ساعتش انداخت با کشو قوس بلند شد که یه دوش بگیره ولی با صدای زنگ گوشیش برگشت به گوشیش یه نگاهی انداخت و با خودش گفت  به بالاخره گوشیشتو روشن کردی !!!یه نیشخند زدو گوشیشو برداشت ...............با امروز عصر موافقی؟؟من جدا این چند وقته فکر تو بودم ....................


 
جمعه 4 خرداد 1386
ملک الموت

نمیدونم چرا هر چند وقت یک بار عزرائیل دلش برام تنگ می شه هوس می کنه سربه سرم بزاره دیروز وقتی بند کفشمو می بستم عینهو همون اسم با مسمایی که براش گذاشتن (عجل معلق) بالای سرم ظاهر شد :

سرتو بگیر بالا ببینمت دختر جان !اومممممم اسمت چی بود ؟نیلوفر؟وایسا ببینم تو لیست امروزم هستی یا نه ؟تو دلم می گفتم خدایی عزرائیلم برای خودش عالمی داره(از اون جایی که همیشه می خوام جای همه بودنو تجربه کنم به فکرم زد همچین بدم نمی شد یک روزم اینو تجربه        می کردم) چه لیسته بلند بالاییم داره (داشتم از فضولی خفه می شدم )یک نگاه به لیست و یک نیم نگاهی به من می کرد ........چه نیشخند معنی داری !!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی نیشخندشو دیدم یک دفعه دلم برای همه چیز تنگ شد واقعا تا آدم احساس نکنه چیزی رو ممکنه از دست بده  دو زاریش  نمیفته که چقدر اونا براش عزیزن  و چقدر دوسشون داره     

صداهای توی مغزم دیگه داشت سر سام آور می شد هر کدومش یک چیز می گفت :

آخه من خیلی جوونم هنوز کلی وقت دارم به خدا

ای بابا مثلا تا آخرشم موندی چه گلی به سره کی می خوای بزنی ؟

وای بدو برو بیرون ببینم اگر امروز خبریه چه جوری قراره بمیری ؟

اگر واقعا اینطور باشه بزار امروز بهترین روزت باشه

واضح ترین صدا هایی که میشنیدم همون ۲ تایی آخری بود پس با فضولی هر چه تمام تر دویدم که برم بیرون .پامو که گذاشتم بیرون دقیقا همون حسی رو  نسبت به اطرافم داشتم که باره اولی که بعد از ضعیف شدنه چشمام عینک زدم (یادم نمیره اولین چیزی که دیدم پرز ای فرش بود تا اون موقع اینقدر واضح ندیده بودمشون !)

تجربش برام جالب بود همه چی جالب ترو زیبا تر از قبل بود انگار والا حضرت عزرائیل یک عینک رو چشمام گذاشته بود  . با خودم شرط کردم اگر امشب برگشتم خونه از فردا دیگه یادم نره که     می تونم اینطوریم ببینم .

تا ساعت ۵.۵ عصر هیچ خبری از ملک الموت نبود تا ایکه از تاکسی که پیاده شدم تا اودم برگردم نزدیک بود مامور مخصوص شرکت واحد (جناب آقای راننده ) با اون رخششون یک حالی به دنیا و آخرت من بده

الان که دارم این پست رو می نویسم دیگه مطمئنم اون روز روزش نبود ولی وقت این بود که یادم بیاد چیزهایی رو که فراموش کردم یا تو روزمرگی ها ممکنه به چشمام نیاد یا به خاطر عادت کردن همیشگی می دونمشون (در صورتی که نیستند)و اینکه فرصتی داشته باشم برای داشتن همه اون چیزهایی که یک وقتی بودنو می تونن باشن ولی از دستشون دادم یا جبران همه اون کارهایی که می تونست احوالمو بهتر کنه .الان دیگه از اینکه بهم سر بزنه خوشحال میشم


 
دوشنبه 31 اردیبهشت 1386

وای از اون روزی که یک موجود کوچک و activeچیزی شبیه کرم تو وجود آدم شروع به جنب و جوش کنه(آخ آخ فکر بد نکنین)منظورم یک مرض کاملا شناخته شدس که خوب وقتی برای کسی پیش می آد عواقبش میشه:دودر کردن کلاس وافزایش تفریحات سالم وافزایش میزان خالی بستن برای استاد ...............

جدا در بعضی موارد برای تحرکی که این کرم داره چه خلاقیتی باید به کار برد که اگر تو درس و کار به کار می رفت می شد گفت :وضع به از این بود

نکته قابل توجه اینکه بعد از سنگ تموم گذاشتن و فسفر سوزوندن هم از تاثیرش شگفت زده میشی هم یه جورایی دلت می خواد به استادت بگی :حالا زیادم جدی نگیر به اون سختی که فکر می کنی تو هچل نیستم !!!!

خدایا مارا به راه راست هدایت فرما بلکه آدم شویم !!!!

(حداقل من و میتی رو که یک روز کامل تمام کلاسای از صبح تا عصر رو نپیچونیم )


 
جمعه 28 اردیبهشت 1386

تا حالا شده تو تاریکی شب چشمت به یک پنجره بیفته ؟یک پنچره روشن با پرده های نازک و یک سایه که مدام این ور و اونور می ره ؟؟تا حالا شده توجه کنی بعضی شب ها وقتی همه   روشنایی های شهر داره کم رنگ می شه بازززززززز اون پنچره روشن و اون سایه تاریک هنوز  جلوه می کنه ؟!

چند بار شده از خودت بپرسی که چرا اون چراغ پا به پای چراغ اتاقت روشنه ؟؟چند بار شده کنجکاو بشی که دلیل خاموشی زود هنگام اون روشنایی یک خاطر آسوده بوده یا یک سکوت همیشگی ؟؟!!!

کی می دونه ؟کی دلش می خواد بدونه ؟تو چند بار خواستی بدونی ؟؟؟؟؟؟؟؟


 
جمعه 28 اردیبهشت 1386
اول سلام

وقتی تصمیم می گیری بنویسی خیلی سخته وقتی دنبال موضوع می گردی اولش عین اینکه توی لجن و آب کف یک رود خونه جاری دنبال طلا بگردی .نمیدونم بسته به شانسه یا سرنوشت اگر بفهمی چقدر اون زیر طلا خوابیده یا اینکه متوجه بشی هیچی نیست که دلتو بهش خوش کنی .

می دونی!این گشتنه با ارزشه چون بعضی ها اصلا نمی دونن لجن و رود خونه چیه ؟!طلا کدومه ؟!!یا گشتن به چه دردی می خوره !!ولی وایییییییی چه حالی می ده وقتی طلا رو پیدا می کنی  اونوقت سرتو می گیری بالا . تازه اون وقته که آسمونو با اون همه عظمتش می بینی که کلی ستاره داره بهت چشمک می زنه اونوقت خیلی       می تونی خوشبخت باشی چون هر بار با چشمک یک ستاره می تونی قلم بگیری دستت وبه بهترین حالتی که بلدی اونارو نقاشی کنی !!!!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 55065


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها